۲۶ شهريور ۱۳۸۸

مناجات کودکانه

برگزیده ی دومین جشنواره ی عکس کودک؛آینه ی معنویت 
FarshadPix [ ۳۱ شهريور ۱۳۸۸ ]

کادر بسته بالای تصویر رو بیشتر دوست دارم. پرچم ایران و اسباب بازیها و جانمازها


hooryeh [ ۲۸ شهريور ۱۳۸۸ ]

kami sholoogh vali ghashang


حمید طبایی [ ۲۷ شهريور ۱۳۸۸ ]

خیلی جالبه


ordibehesht [ ۲۷ شهريور ۱۳۸۸ ]

kudakane,haye ghalbam ra vos,at bakhsh... ey hameye monajat va ey ghayate hajatam!


ناخدا [ ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ ]

مادر و یک نگاه نگران ... و کودکی که عروسک هایش را را روی هم میچیند ... و روی فرشی از نور ... می گستراند ، بی نظم ، اما ، کودکانه ... راستی حس کردم دلم تنگ است ، قدری برای کودکی هایم و قدری برای عروسک های بی جان و قدری برای معصومیت از دست رفته ... ! دلم تنگ است برای آن حوض که در خانه ی دل جا داشت ... چه روان می شستیم سیب را در آن حوض ، نزدیکی ما پر بود از اقاقی ها ، پر بود از صداقت ها . چه کودکانه بود کفشهایم و چه راحت ، پاهایم را از گلیمم درازتر می کردم !!! آزادی را ، سر کوچه ی عادت پدرم حراج کرده بود ، سهم من ، تمامی آنها بود ! عشق ها و عاطفه ها را مادرم سر طاقچه کنار عروسک هایم گذاشته بود ... که سهم من ، تمامی آنها ... یادش به خیر ، چقدر آیینه شکستیم ! ککمان هم نمی گزید ، چون هنوز پی آیینه نبودیم ، ما خود آیین بودیم برای پرستش ... ! یادش به خیر ! به هیچ ، به پوچ می خندیدیم ، ما پر بودیم از احساس ... و لبخند ، دشت ِ اول و آخر شبمان بود ... کودکی هایم را باد برد ، هنگامی که بلوغ سوزه کشان به سویم می دوید و چه سرد می دوید و دروغ بود که می رفت بالا از بام صداقت ها ، و چه آسان می رفت ... ! قدری برای معصومیت از دست رفته دلم تنگ است ...


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی Security Code
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
408370