"تانزان"و"اکیدو"دو راهب ذن در خیابان گل آلودی در شهر قدم می زدند که به دختری با جامه ی ابریشمین بر خوردند،او به خاطر گل و لای می ترسید از خیابان بگذرد."تانزان"گفت:بیا دختر،واورابغل کرد و از خیابان گذراند.دوراهب تا شب سخن نگفتند،سر انجام در دیر"اکیدو"نتوانست بی تفاوت بماند وگفت:راهبان نمی بایست به دختران نزدیک شوند،خاصه به دختران زیبایی چون او،چراچنین کردی؟ "تانزان"گفت:دوست عزیز،من آن دختر را همان جا در شهر رها کردم،این تویی که اورا با خود تا این جاآورده ای! صد حکایت ذن/برگردان دل آراقهرمان
Mal [ ۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ]

I have been so beiwledred in the past but now it all makes sense!


دیدبان [ ۲۰ دى ۱۳۹۰ ]

به نظرم می تونست بهتر از این باشه. البته چون از شما انتظار ترکیب بهتری هست. خوب همش هم که نمیشه تعریف کرد.
البته شما تانزان رو خوب در تصویر آوردی. اما تصویر اون دختر خانم زیبا و جوان قابل نقد و بررسی است. .!!


گوهری [ ۲۱ شهريور ۱۳۸۸ ]

سلام.امیدوارم خدا به همه ما کمک کند تا با تمام دنیا (مقام،شهرت،ثروت،جمال و...) اینگونه رفتار کنیم. با دنیا زندگی کنیم نه به خاطرش.واقعاً فوق العاده بود تبریک میگم


مهدی رضوی [ ۲۰ شهريور ۱۳۸۸ ]

سلام.
بابت وبلاگ و عکسهای خوب موجود تبریک میگم.


hooryeh afkari [ ۲۰ شهريور ۱۳۸۸ ]

great idea


سید حمید جبلی [ ۲۰ شهريور ۱۳۸۸ ]

سلام استاد ، بهتوم تبریک میگم ، خیلی عکس جالبی ، متنشم خیلی قشنگه .


ordibehesht [ ۱۹ شهريور ۱۳۸۸ ]

salam...motmaen budam k motefavetid vali ta in had na!


حسین ذبیح نیا [ ۱۹ شهريور ۱۳۸۸ ]

سلام دوست عزیز خسته نباشی
عکس خوبی شده و از متن زیبائی که همراه آوردید هم ممنون


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی Security Code
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
399274