۱۲ شهريور ۱۳۸۸

نجوا در ماه میهمانی...

محمد حسین خوش بیان [ ۲۸ بهمن ۱۳۸۸ ]

خب این عکس رو وقتی می ذارم کنار عکس مناره و میکروفون توی بین الحرمین می بینیم که جا داره که این عکس رو منم پتک کنم یه خورده !
^_^


سارا زمانی [ ۲۰ شهريور ۱۳۸۸ ]

من معمولا در مورد اینجور چیزها قضاوت نمی کنم اخه اینقدر شاید و شاید توش هست ...
ولی در هر صورت این باعث نمی شه که کار خوب شما رو نادیده گرفت. کارتون قابل تحسینه. موفق باشید.


سید صابر [ ۱۶ شهريور ۱۳۸۸ ]

مثل همیشه ذهنت دنبال سوژه های استثنائی!!! بابا دست ما رو هم بگیر.


سیدمحمدعلی [ ۱۴ شهريور ۱۳۸۸ ]

دو دلم اول خط نام خدا بنویسم،
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم!!!!!!!؟

جالب بود!!


گوهری [ ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ ]

همیشه از دیدن تمام عکسات لذت می برم اما وقتی اونها با یه متنی که از عمق وجودته همراه میشه قشنگیش صدبرابر میشه نمیدونم دقیقا عکسات باعث قشنگی متنها میشه یا برعکس فقط اینو میدونم که چون هر دوتای اونها از وجود تو ئه تو وجود من میشینه.


ناخدا [ ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ ]

زیر گنبد کبود ، جز من و خدا کسی نبود ، روزگار رو به راه بود ، هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود ، با وجود این ، مثل اینکه چیزی اشتباه بود ، زیر گنبد کبود ، بازی خدا ، نیمه کاره مانده بود ، واژه ای نبود و هیچ کس ، شعری از خدا نخوانده بود ، تا که او مرا برای بازی خودش ، انتخاب کرد ، توی گوش من یواش گفت : تو دعای کوچک منی ، بعد هم مرا ، مستجاب کرد ... پرده ها کنار رفت ، خود به خود ، با شروع بازی خدا ، عشق افتتاح شد ، سال هاست ، اسم بازی من و خدا ، زندگیست ، هیچ چیز ، مثل بازی قشنگ ما ، عجیب نیست ، بازیی که ساده است و سخت ، مثل بازی بهار با درخت ، با خدا طرف شدن ، کار مشکلی ست ! زندگی بازی خدا و یک عروسک گِلی ست ...!


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی Security Code
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
343373